محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

meta's twins

بدون عنوان

یه شب تو اسفند ماه زن دادشم صدام کرد و گفت اینو ببین.نمی گرفتم به چی اشاره می کنه که یکدفعه دادشم گفت اونجا.دیدم بی بی چکه که دو تا خطش قرمزه.وای برادرزاده خوشگلم.این ماه دقیقا" مصادف با به دنیا اومدن نی نی قبلی داداشم باید بود که سقط شد. اما خدا رو شکر.رحمت خدا همیشه هست.
6 خرداد 1391

بدون عنوان

عزیزای من تو بهترین ماما و دکتر رو داری.خدا حفظشون کنه.ماماتون که تکه.بیاین واسه خانم اصفهانیان دعا کنیم که امسال ماما نمونه کشور شه.عاشق دوقلوهاست.خانم اصفهانیان دوست داریم ...
4 خرداد 1391

بدون عنوان

نگفتم خوشگل های من.هنوز نیومده.یعنی اومه سر ساختمون خونه ای است که داریم می سازیم.بهش گفتم حداقل امروز رو بی خیال همه چیز شه.قهر نیستم.ولی دلخورم.کلا"قهر نمی کنیم.لباس های بیرون رو در آوردم.افتادم رو لج.عمرا"اگه بیرون برم.شماها ناراحت نشین خوب.فردا قراره تخت و کمدتون بیاد.امیدوارم خوشگل شده باشه.دست مامانم درد نکنه.راستی می دونین مامان می خواهد شما چیش صدا کنین،عزیز.هرچی می گیم پیرت می کنه.می گه نه.شما چی دوست دارین صداش کنین؟
4 خرداد 1391

بدون عنوان

نی نی های من،می دونین چرا تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم.آخه من خودم از خاطرات خودم یه 5 تا تقویم دارم که می نویسم.واسه شما هم یه دفتر جدا دارم که می خواستن بزرگ شدین بدم بهتون.اما از خوشبختی من،شما دو تا شدین.و دفتر هم که تقسیم نمی شد.به همین خاطراین فکر به ذهنم رسید.امیدوارم خوشتون بیاد.
4 خرداد 1391

احساس تنهایی

من و میثم همیشه با همیم.یعنی النا که نه چون تا دیر وقت کارخونست اما 7 به بعد آموزشگاه یا قبل تر همه جا با هم می رفتیم .دوستاش مجردن همیشه سره تنها بیرون رفتن باش با هام مشکل دارن.اما ما این طوری دوست داریم.خودم یه پا مرد شدم دیگه از بس بین مردها بودن.به این نوع زندگی عادت کردم.اما الان که شرایط این طوریه خیلی واسم سخته.آخه شرایط کاری اونم پیچیده شده.خیلی وقت ها تنهام.تازه از عید به این ور میثم تنهایی زیاد بیرون رفته.سال تحویل با دوستاش رفت مشهد.1روزه رفت چون نذر داشت اما خیلی گریه کردم.تو عیدم با داداشم و پسرعمه هام رفتن جنگل واسه 2 روز.بماند نمایشگاه کتاب و ... .نمی دونم بارداری چجوریه که آدم زیاد حساس می شه.الان دادشم و زن داداشمم خونه مام...
3 خرداد 1391

بدون عنوان

نی نی فولادی ما خیلی با حجب و حیاست.نفهمیدیم دخملیه یا پسملی.بابا و مامانیش که میگن پسره.اما هر چی باشه اما سالم باشه.این نی نی ما الان داره مامانشو اذیت می کنه.کمر درد که بماند.بمیرم واسه مامانش.حتی عروس داداشش که هفته پیش بود هم از دست این برادرزاده ما در امان نبود.{بین خودمون باشه ما که نتونستیم خواهر شوهر بازی در بیاریم اما انگار برادرزادم داره کاره منو می کنه.نازت رو بخورم هر چی می خوای آزارش بده. } ...
3 خرداد 1391

اولین خبر

اولین روز: روزی که فهمیدم باردارم تمام روز رو خوابیده بودم.نمی تونستم حرکت کنم.به اصرار مادرم از بیبی چک استفاده کردم.با دیدن دو تا خط یک دفعه شوکه شدم. نمی دونستم چیکار کنم.رفتم آزمایشگاه.ساعت تقریبا" 7 غروب بود.میثم آموزشگاه کلاس داشت.بعد از اطمینان یه خلایی وجودمو گرفت.انگار ترسیده بودم.به مامانم گفتم به میثم نمی گم.4 روز دیگه تولدشه .می خواهم واسش جشن بگیرم و سوپرایزش کنم.واسه کادو تولدش رفتم مغازه و یه بلوز و شلوار و کلاه نی نی خریدم.همه رو با بی بی چک گذاشتم تو یه جعبه و منتظر اون روز شدم.
3 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد